Eight hours later


قسمت دوم رمان

نمیدونم چند ساعت بود که خواب بودم ولی ساعت خبر از نصف شب میداد

روزا هم دلگیر شده

البته برای من دلگیره

ولی واسه بقیه نه

نمیخام فکر کنید از بقیه منظورم به فردیه که زندگیمو به تاراج برد نه

همچین فکریو نکنید

من خیلی خوشبختم

دروغی بدتر از این!

چراغ رو روشن کردم چشم هام رو دورتا دور اتاق چرخوندم

از بچگی فکر میکردم همچی جون داره حتی تخت صورتیم،میز تحریر سفیدم،کمد لباسام

فکر میکردم وقتی از خونه بیرون میریم اونا دور هم جمع میشن و صحبت میکنن،میخندن،بازی میکنن،غذا میخورن

الان معتقد شدم که هرچیزی روح داره جز ادما!

دستگیره طلایی در رو پایین دادم و اروم در رو باز کردم

پاهای برهنه ی لرزونمو به جهنم گذاشتم

شاید مثله جهنم داغ نبود

شاید مثله جهنم رفتار نمیشد

ولی برای من جهنم بود

قدم های کوتاه برمیداشتم و سعی میکردم نفس هام رو بی صدا کنم

به اشپزخونه رسیدم















پ.ن:قسمت دوم رمان :))))

پ.ن:ممنونم که میخونینش:)

پ.ن:نظراتتونو حتما بهم بگین،مرسیییی:-]]]


خوب می نویسید حس اینکه وسایل خونه جوون دارند جالب بود !!!سپاس!شب زنده دار!!!!!!!!!!!!!!!
ممنونم:)
همیشه فکرمو مشغول میکردن این وسیله ها:))
مرسی از نظر شما،شب پاس دار:))))))))))))
جمعه ۱۰ شهریور ۹۶ , ۰۵:۴۰ سایت تفریحی چفچفک
یدفعه بنویس بخونیم کامل
اخه اونطوری همه مشتاق نمیشن برای خوندن
زیبا می نویسید ... ادامه بدید ... منم همیشه همین فکرو میکردم که وسایل حرف میزنن!!
مرسی:)
چه جالب!:]
داره به جاهای خوبش میرسه:)
موفق باشید...
بله:)
مرسی:]]]]
شما هم همینطور:-]
خیلی قشنگ و زیبا نوشته ای
متنش از هر نظر فوق العاده است 🌷
نظر لطفتونه:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan