Eight hours later

Eight hours later

سلامی بر همگی:)
من Enter هستم:)
به وبلاگ من خوش اومدین!
به طور دقیق نمیدونم مطلبای اینجا چه موضوع خاصی داره
فقط میتونم بگم خودتون بخونینش دیگه:/
قربون شما:)))))

بایگانی
آخرین نظرات

نمیدونم چند ساعت بود که خواب بودم ولی ساعت خبر از نصف شب میداد

روزا هم دلگیر شده

البته برای من دلگیره

ولی واسه بقیه نه

نمیخام فکر کنید از بقیه منظورم به فردیه که زندگیمو به تاراج برد نه

همچین فکریو نکنید

من خیلی خوشبختم

دروغی بدتر از این!

چراغ رو روشن کردم چشم هام رو دورتا دور اتاق چرخوندم

از بچگی فکر میکردم همچی جون داره حتی تخت صورتیم،میز تحریر سفیدم،کمد لباسام

فکر میکردم وقتی از خونه بیرون میریم اونا دور هم جمع میشن و صحبت میکنن،میخندن،بازی میکنن،غذا میخورن

الان معتقد شدم که هرچیزی روح داره جز ادما!

دستگیره طلایی در رو پایین دادم و اروم در رو باز کردم

پاهای برهنه ی لرزونمو به جهنم گذاشتم

شاید مثله جهنم داغ نبود

شاید مثله جهنم رفتار نمیشد

ولی برای من جهنم بود

قدم های کوتاه برمیداشتم و سعی میکردم نفس هام رو بی صدا کنم

به اشپزخونه رسیدم















پ.ن:قسمت دوم رمان :))))

پ.ن:ممنونم که میخونینش:)

پ.ن:نظراتتونو حتما بهم بگین،مرسیییی:-]]]


Enter

نظرات  (۵)

خوب می نویسید حس اینکه وسایل خونه جوون دارند جالب بود !!!سپاس!شب زنده دار!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
ممنونم:)
همیشه فکرمو مشغول میکردن این وسیله ها:))
مرسی از نظر شما،شب پاس دار:))))))))))))
۱۰ شهریور ۹۶ ، ۰۵:۴۰ سایت تفریحی چفچفک
یدفعه بنویس بخونیم کامل
پاسخ:
اخه اونطوری همه مشتاق نمیشن برای خوندن
زیبا می نویسید ... ادامه بدید ... منم همیشه همین فکرو میکردم که وسایل حرف میزنن!!
پاسخ:
مرسی:)
چه جالب!:]
داره به جاهای خوبش میرسه:)
موفق باشید...
پاسخ:
بله:)
مرسی:]]]]
شما هم همینطور:-]
۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۱۴ منصوره 🌹🌹🌹
خیلی قشنگ و زیبا نوشته ای
متنش از هر نظر فوق العاده است 🌷
پاسخ:
نظر لطفتونه:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">