Eight hours later


قسمت سوم رمان:-]

وارد که شدم برای لحظه ای قلبم نتپید

برای بار هزارم خودم رو لعنت کردم که چرا از اون کلبه تنهاییم بیرون اومدم

لیوان اب رو روی میز گذاشت و به طرفم قدم برداشت

قدم اول

قدم دوم

قدم سوم

قدم چهارم

قدم هاش تند بود یا من تند میدیدم؟!

اصلا اون مایع داخل لیوان اب بود ؟

بهم رسید 

دستش رو روی بازوم کشید و با لحن کشداری گفت:تـــــــــــــــو....

مانع ادامه حرفش شدم

دهانش بوی تعفن میداد

مست بود و من بیشتر از همیشه از او متنفر شدم

صورتمو کنار کشیدم و با صدای ارومی گفتم:

برو کنار،متنفرم ازت

خنده ی مستانه ای سرداد و گفت:مگه چیکارت کردم؟

ازار دادن کاری نیست؟؟؟

ازار که فقط جسمی نمیشود گاهی روحی هم هست

ازار دادن روحم شغل ناشریف این مرد کثیف است

با دستام کنارش زدم به سرعت پناهنده شدم به اتاقم،کلبه ی تنهاییم

در رو قفل کردم 

همونجا روی زمین سرد ولی جهنمی نشستم

غده ی اشک چشمام هم خسته شده بود

حس نفرتش نسبت به خودمو لمس میکردم

ولی ازم کاری بر نمیومد

تو کل زندگیم برای خودم کاری از دستم برنیومد

لایق یه لقبم

بی عرضه!




















  پ.ن:قسمت سوم:))))

پ.ن:امیدوارم خوشتون بیاد:))))))))

لایک!!!!!!!!!!!
مچکرم:]]]]]]
قشنگ بود 
دوست دارم قسمت هاى بعدیش رو هم بخونم.
قالب جدید چه خوشکل هست:)
مرسیییی:)
زودتر میزارم:]
مچکرم :))))))))
اسم رمانتو بالاخره انتخاب کردی؟

با کلی مشقت:)
صورت سنگی:]
این قسمتش غمناک ولی زیبا بود 
):)
مچکرم:]
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan