Eight hours later

Eight hours later

سلامی بر همگی:)
من Enter هستم:)
به وبلاگ من خوش اومدین!
به طور دقیق نمیدونم مطلبای اینجا چه موضوع خاصی داره
فقط میتونم بگم خودتون بخونینش دیگه:/
قربون شما:)))))

بایگانی
آخرین نظرات

ساعت در حال چرخش بود و من هنوز هم غرق در افکارم

صدای اذان صبح از مسجد کوچه پایینی بلند شد

از جام بلند شدم در رو اروم باز کردم

وضو گرفتم ،دقایقی بعد مشغول به نماز خوندن شدم

میگن گریه کردن سرنماز کار خوبیه

تو کار خیر جای استخاره نیس

گریه کردم

نه از رو ظاهر

از ته قلبم

هق هق کردم نه واسه خودم

واسه اون

اشک ریختم نه واسه خودم

واسه خود خودم

واسه روحم


رازونیاز کردن با خدا هم عالمی داره

سجادرو جمع کردم و روی تخت دراز کشیدم

چشمام اونقدر خسته بود که ناله کنان به خواب رفت

....

با صدای خنده یه دختر بیدار شدم

بیدار شدنمان هم مشکل دارد

از روی تخت پایین اومدم و به بیرون رفتم

معصوم خانم رو دیدم که غرغرکنان دست به موهای کوتاهش میکشید

-سلام زن عمو صبح بخیر

+سلام دخترکم صبحت بخیر

به دستشویی رفتم و صورتم رو شستم

امیدوارم پسرعموی الکل خورده ی دیشب را نبینم

به اندازه ی تک تک موهای سرم از او متنفرم

خیلی اروم به اشپزخونه رفتم که یقین اوردم من بدشانس ترین ادمم!

سحر دختر دوست خانوادگی ما بود

که به حالت ولو شده داخل بغل پسر عموی حال بهم زن من قرار داشت.

سلام دادم خیلی سریع چایی ریختم

سعی کردم خودمو مشغول نشون بدم که صدای تیزش ناقوسی بود روی مغزم

+خب آرا جون چخبرا؟

-سلامتی سحر جان از شما چخبر

+والا خبری نیست،زندگی تکراری شده واسم همش شرکت خونه دانشگاه،شرکت خونه دانشگاه

و او چه میداند زندگی من خلاصه شده است در اتاقم،ذهنم،آن البوم،خاطرات...

لبخندی سرد زدم 

-اینا مهم نیس،مهم اینه که یه روزی موفق میشی

+مرسی عزیزم از بابت نگاه مثبتت

-خواهش میکنم

چایی زهر مانندم را خوردم و بعد از شستن لیوان به کلبه ام رفتم

تخت رو مرتب کردم و پشت میز تحریرم نشستم

برگه ی آ چهاری رو برداشتم و شروع به نوشتن کردم

از پونزده سالگی خوشنویسی کار میکنم

علاقم سبب موفقیتم شد

اون موقع هازندگیم خوب بود

دوران طلاییم!

حالا شده دوران سیاه!دوران کشنده مثل سیانور

دوران اسیریم

یا

دوران بی کسیم!

برگه رو پرت کردم و بی صدا هق زدم

خسته بودم ازین بار سنگین

خدایا تحملم ته کشیده..

کمکم کن!

کسی به در اتاق ضربه زد

-بفرمایید داخل

در باز شد و قامت پسرعموی بیخودم تو چهارچوب نقش بست

+آرا میخام باهات حرف بزنم

-در چه مورد؟؟

+ما میخایم بریم پیش کامران ،تو چیکار میکنی؟

یه خوشحالی وصف ناپذیری به وجودم سرآزیر شد

-من نمیام خونه هستم،چند روز میمونین؟

+یه سه هفتع تا یک ماه

-باشه خوشبگذره

باشه ای گفت و بیرون رفت

از طرفی خوشحال بودم که تنها میشم و میتونم تا یک ماه طعم شیرین تنهایی رو بچشم ولی از طرفی ناراحت بودم چون دلم از اینجا،از این خونه گرفته به قول کیان منه پاپتیو چه به سفر خارجه

آهی کشیدم سعی کردم به نیمه پر لیوان نگاه کنم

چند روزی به همین منوال گذشت تا اینکه خانواده ی عمو خونه رو به قصد سفر ترک کردن

از زن عمو هزار بار ممنونم که اصراری به همراهیشون به فرودگاه نکرد

روی کاناپه نشستم و به خونه ی خالی از خانواده نگاه کردم

نیرویی توی قلبم میگفت:الان میتونی راحت زندگی کنی نه کسی هست گیر بده نه کسی هست امر کنه پس واسه خودت باش!

اینبار به فرمان قلبم گوش دادم 

شاید درست بگه!

تصمیم گرفتم یه غذایی عالی درست کنم

***











  پ.ن:قسمت پنجم رمان:)

پ.ن:خوشحال میشم نظراتتونو بگید:)

پ.ن:راستی حتمن یه سری به انجمن بیانی ها بزنید:]

Enter

نظرات  (۴)

من که به شخصه خوشم اومده از داستان:)
خیلیییییییم عالییییییییییی...
پاسخ:
خوشحالم که خوشتون اومده:))))
مرسی:]
خوب بود افرین
ادامه بده
عضو هستیم:)
این کد رو بردار خسته میشم هر بار کامنت میزارم
پاسخ:
ممنون:)
فکر کنم برداشته شد:/
خوب می نوسی!!خصوصا حس اینکه آمد بعضی وقت ها می خواد تنها باشه و  برای خودش زندگی کنه رو خوب انتقال دادی!!!!!لایک!!!!


پاسخ:
مرسی:)
نظر لطف شماست(:
۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۵۷ منصوره 🌹🌹🌹
داره به جاهای خوبش میرسه :))))
پاسخ:
بلههههه:)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">