Eight hours later


قسمت ششم رمان:)

بعد از درست کردن یه قرمه سبزی به حمام رفتم

زیر اب داغ ایستادم

و چه ظلمی دارد شلاغ قطره های اب 

میسوزاند ولی دلگرم میکند

شامپو رو با حرص روی موهای قهوه ایم ریختم و چنگ زدم

پوست سرم از شدت فشار ناخن هام در حال کنده شدن بود ولی من میخاستم تمام عقده هام رو روی موهام خالی کنم

چنگ زدم و گریه کردم

ولی انگار اروم نشدم

روی زمین نشستم ،غرق گریه های هق هق گونم شدم.

زمان از دستم مثله ماهی لیز میخورد و منم مثل مرده ها بهش نگا میکردم.

یهو به خودم اومدم و دیدم اب بازه و منم کف حمام نشستم 

سریع یه دوش گرفتم 

رفتم بیرون

میخاستم به غذا سر بزنم که تلفن زنگ خورد

به سمت گوشی رفتم که شماره ناشناسی رو دیدم

تردید داشتم تو برقراری تماس

بالاخره دلو به دریا زدم و گوشیو برداشتم

-بفرمایید

+سلام

-سلام

+من با معصوم کار داشتم ،شما کی هستین؟

-من دختر برادر شوهرشون هستم ،شما؟!

+اووووووو پس آرا تویی!

-بله،ببخشید شما کی هستین؟

+من خواهر معصومم

-خوشبختم خانم محترم،امرتون؟

+ببینم تو الان چند سالته؟

-هیجده

+نمیخای از خونه خواهر من بری؟

تعجب کردم

-این چه حرفیه خانم؟من خونه عموی مرحومم هستم،معصوم خانم هم راضین ،پس مشکلی نیست

+دختره ی روانی ،تو میخای واسه کیان دلبری کنی که گیر تو بشه و نیاد خواستگاری دختر من،و گرنه تا الان رفته بودی از اون خونه

ضربه بزرگ بود و من ناتوان در برابرش

-اصلا اینطوری که فکر میکنید نیست،من هیچ کششی نسبت به پسرعموم ندارم،ایشون هم همینطور،اگر هم از این خونه نرفتم دلیلش این بوده که معصوم خانم نذاشتن و گرنه من راضی به زحمت هیچ کس نیستم،اونقدری دارم که بتونم خونه ای رو تهیه کنم

+خداکنه اینطوری باشه،ببینم معصوم کجاست؟

-برای دیدن پسرشون اقا کامران با خانواده رفتن کانادا

+پس چرا به من نگفت؟

-اطلاعی ندارم

+خدافظ

-خدافظ

گوشیو گذاشتم سر جاشو آهی از ته دلم سر دادم

بودن من واسه همه عذاب آوره

حتی واسه روح عموم

خدارحمتش کنه

سری تکون دادم و به سراغ غذام رفتم

جا افتاده شده بود

درِ قابلمه رو گذاشتم و به اتاقم رفتم تا لباس بپوشم

لباسی مشکی پوشیدم و رفتم جلو ایینه

<زود رفتی آرام جانم

بی تو چه کنم ؟!>

پوزخندی نصیب چهره خسته ام کردم و گفتم

زود پوسیدی آرا

خیلی زود..

از اتاق بیرون رفتم و تلویزیون رو روشن کردم

سریالی در حال پخش بود

از ان سریال های لوس ،بی هیاهو

ولی از هیچی بهتر بود

غذام رو کشیدم و به جلوی تلویزیون رفتم

****















   پ.ن:قسمت ششم رمان:)

پ.ن:این قسمت کمی طولانی شد،معذرت:)

این قسمت هم روان و زیبا بود !!!درود بر شما!!
ممنون:)
طولانی؟تازه کمم بود
واقعن؟
یکم تو درست نوشتن کلمات دقت کنید ! 
خوب بود ولی میتونست خوبتر از این شه 
خسته نباشید 
بله ،چشم
ممنون
قلم زیبایی دارید ... عالی :)
نظر لطفتونه ،مرسی:)
خیلیییییییییییییییم عالیییییییی داره پیش میره:)
مرسی انرژی مثبتتتت:)))))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan