Eight hours later

Eight hours later

سلامی بر همگی:)
من Enter هستم:)
به وبلاگ من خوش اومدین!
به طور دقیق نمیدونم مطلبای اینجا چه موضوع خاصی داره
فقط میتونم بگم خودتون بخونینش دیگه:/
قربون شما:)))))

بایگانی
آخرین نظرات

روی تخت نسبتا نرمم دراز کشیدم و گفتم

-یعنی تا یک ماه میخام همینطوری زندگی کنم؟

چقدر مسخره!

ولی رویایی به ذهنم اومد چرت بود ولی بامزگی رو داشت

-مثلا عمه اینا زنگ بزنن و بگن کارای اقامتشونو درست کردن و میخان واسه همیشه اونجا زندگی کنن،این خونه هم طبق وصیت عمو با تمام امکاناتش به من میرسه:)

وای چه عالی میشه

با لبخند به ابر بالای سرم نگاه کردم و گفتم

-قشنگ بودی

سرمو تکون دادم و سعی کردم بخوابم

***

با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم 

به صفحش نگا کردم و زیر لب گفتم

-شیطان مزلف زنگ میزند

تماس رو برقرار کردم و گفتم

-بله؟

+کجایی؟

-سلام احوال شما؟سفر خارجه خوش میگذره زن عمو خوبه ؟اقا کامران چی؟

+خیلی حرف میزنی آرا

-وااااا

+درددددد،میگم کجایی؟

-کجام به نظرت؟خونم دیگه

+برو تو اتاقم زیر تخت یه چمدونه،تو چمدون یه کیسه ی نارنجی هست اونو بزار دم دست ،امروز یکی از دوستام میاد دم خونه اسمش شهنامه،کیسه رو بده بهش

-مگه من امانتدارتم؟در ضمن من درو رو غریبه باز نمیکنم،اگه بلایی سرم بیاره تو جواب میدی؟

+وای وای وای آرا(صداشو بلند کرد و گفت) دهنتو ببند و کاریو که گفتم انجام بده،بعدشم نترس شهنام کاری بهت نداره،اونقدرا هم دلبر و لوند نیستی

بهم بر خورد 

سعی کردم با نهایت ارامش عصبیش کنم

-جناب جذاب و خوشتیپ (خنده ای مسخره کردم و گفتم) دوست خودته ،پس خودتم بیا بهش کیسه نارنجیو بده ،من مامور نقل و انتقالات نیستم

+دستم بت برسهـــ

-خدافظظظظظ

گوشیو قطع کردم و لبخند زنان از جام بلند شدم

وارد اشپزخونه شدم و زیر کتری رو روشن کردم 

در یخچالو باز کردم که صدای موبایلم اومد

-درد بره تو جونت 

وارد اتاقم شدم و گوشیو از روی میز برداشتم

-دست از سرم برداررررر

تماس رو برقرار کردم و همون جمله رو تکرار کردم

+کی خاست دست رو سرت بزاره ،ببین جفت گوشاتو باز کن ،کاریو که گفتم انجام میدی وگرنه...

-باشه،ولی خیلی ازت بدم میاد

+به درکـــ

تماسو قطع کرد و من زیر لب تمام فحش های عالمو نصیب روح پر فتوحش کردم

به اتاقش رفتم

-خدا ازت نگذره کیان،امیدوارم همونجا پات بشکنه بیوفتی ضربه مغزی بشی،من خوشحال بشم

چمدونه خاک گرفته ایو از زیر تخت بیرون کشیدم 

-گندت بزنن که یه دستمال بر نمیداری اینو تمیزش کنی

در چمدونو باز کردم 

یه کیسه نارنجی داخلش بود با یه ترمه که انگار داخلش چیزی پیچیده بودن

کیسه نارنجیو انداختم رو تخت و ترمه رو برداشتم

آروم آروم بازش کردم که یه کتاب دیدم

به نظرم قدیمی بود

مثلا مال سی یا چهل سال پیش حتی شایدم بیشتر

جلد جالبی داشت

انگار یکی با سوزن روش طرح کشیده بود

بازش کردم و اولین چیزی که به چشمام خورد ،یه خط بی نهایت زیبا بود

این یه دفتر خاطرات بود ولی چرا اینجا گذاشته بودنش؟

روی تخت نشستم و اولین صفحه رو اوردم

<<به نام خدای زیبایی ها

شروع میکنم این کتاب را برای نوشتن زندگی ام

که سالیان بعد بخوانند کودکانم و بگویند سونه آرام نخوابید

آری عزیزانم من سونه هستم

دختری که میان این بی صفت ها حیران مانده است و تنها دلخوشی اش کودک هفت ماهه ی درون نطفه اش است

من همسر داتا هستم

مردی پر صلابت که ضرب شلاغش از این همه قدرت نصیبم میشود و من تن نحیفم را بی صدا آرام میکنم

نمیدانم چه بگویم از این همه ظلم

هر روز از خداوند میخواهم به من صبر عطا کند و تا بتوانم این کودک بی گناهم را به دنیا بیاورم 

در کنارش از خداوند میخواهم کاری کند که بعد از دنیا دیدن طفلم بروم از این ظلم خانه جهان

نمیدانم چرا تقدیر فقط برای من بیچاره این گونه حکم میکند

امروز داتا به شهر رفت

میدانم که رفته است خوش بگذراند،در کنار دختران شهری

چند روز قبل از زینب زمزمه ای شنیدم که میگفت:شهر پر است از دختران زیبا که در اختیار اربابان قرار میگیرند،حتی دختری هم به عقد یک ارباب در امده بود

او من و بچه اش را رها میکند و میرود پی خوشگذرانی

میداند و میبیند که من در هفت ماهگی هستم و نیاز به مراقبت دارم اما توجهی نمیکند

او را دوست ندارم واضح بگویم از او متنفر هستم

به طوری که اگر روزی بگویند داتا را بکشیم؟به عنوان اولین قاتلش پا پیش میگذارم

ازدواج من و داتا اجبار بود از سوی پدرم و پدرش

پدرم ارباب بود من و هیچ کس قدرت و جرعت نه گفتن را نداشتیم،پدر او هم همینطور

ما ازدواج کردیم و حال پس از گذشت نه ماه صاحب یک فرزند دنیا ندیده شده ایم

من میدانم که این کودک میشود حامی من

حتی اگر این دنیا نباشم

آه ای دنیا


پایان

١٣٤٤>>












   پ.ن:قسمت هفتم رمان:))

پ.ن:امیدوارم خوشتون بیاد:]

Enter

نظرات  (۵)

چقدر خوبه که رمان مینویسید
دمتون گرم
خیلی خوبه واقعا
پاسخ:
مرسی:))))))
ببخش که نرسیدم راجب قسمت هاى قبل رمانت نظر بدم:)
جالب بود به نظرم ..خیلى خوبه ذهنت بازه براى نوشتن .
رفته رفته دستت و فکرت خیلی روون تر میشه و ایده هاى تازه اى سراغت میاد ..
ادامه بده حتمااا:)
پاسخ:
خاهش میکنم :)))))
نظر لطفتونه:)
چشم
ممنونم:]]]]
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۵۷ سایت تفریحی چفچفک
شرمنده قسمت قبل رو نتونستم بخونم.
پاسخ:
مشکلی نیست:)
مرسی از حضورتون:]
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۶ منصوره 🌹🌹🌹
اوه اوه 
کنجکاو شدم رفت :)))))
پاسخ:
خوبه:)))))
خوب بود
عالی
پاسخ:
مرسی :))))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">