Eight hours later


قسمت هشتم رمان:)

بهت زده به روبه رو نگا میکردم

سونه کی بود؟تاحالا اسمشو نشنیده بودم

داتا؟سونه؟بچه هفت ماهه؟١٣٤٤؟

سوالام تویه سرم میپیچید و من مثل احمق ها بی حرکت مونده بودم

صفحه دوم رو آوردم

<<به نام خدای بخشنده

امروز هم داتا نیامد

چهار روز از رفتنش به شهر گذشته ولی بازنگشته است

حتی خبری هم نداده 

تمام خاندان به اینجا آمده اند تا فکری اکنند

اگر بمیرد چه

انوقت من بیوه میشوم و مجبورم از این آبادی بروم

این آبادی رسمی دارد که اگر شوهر و حامی خانواده بمیرد زن و بچه ها باید از آبادی نقل کنند به شهری دیگر،حتی اگر دختر و همسر ارباب و ارباب زاده باشند

وای به حال من

خداوندا اگر صدایم به عرشت میرسد ،کمکم کن


پایان

١٣٤٤>>

هر لحظه متعجب تر میشدم

این زن کی بود؟

کتاب رو روی تخت انداختم و به سرعت خودمو به اتاق زن عمو رسوندم

در رو باز کردم و از کشوی میزش آلبوم عکسارو برداشتم 

البوم رو باز کردم و دنبال عکس یک زن غریبه گشتم

چیزی پیدا نکردم

دست از پا دراز تر به اتاق برگشتم 

صفحه سوم رو باز کردم

<<به نام خداوند جهانیان

امروز داتا برگشت

ولی تنها نه

با یک دختر 

دروغ نگویم دختر زیباییست

موهای مشکی،چشم های قهوه ای روشن،پوست سفید..

اری اعتراف میکنم ،او زیباست حتی از من هم زیباتر

در آبادی هلهله ای به پا شده است

حرف داتا با آن دختر در دهان هر فردی میچرخد

بعضی میگویند:داتا خیانت کار است

داتا نامرد است..

خودم هنوز موضوع را باور نکرده ام

پدرم و پدر داتا در حیاط خانه مان مشغول به صحبت هستند

نمیدانم چه میگویند ولی نتیجه اش حرام شدن من است

زینب میگفت این از همان دختر هاست

میگفت از راننده داتا شنیده که دختر را از کاباره های شهر به اینجا اورده اند

دختر انتخاب داتا بوده و الحق که خوش سلیقه است

نمیدانم من گنجایش این همه حادثه را دارم یا نه؟

خدایا به دادم برس


پایان

١٣٤٤>>

نوری از ذهنم گذشت

موی مشکی؟چشم قهوه ای روشن؟ پوست سفید

جلوی ایینه رفتم

دستم رو روی صورتم گذاشتم

پوستم سفید بود،چشمامم قهوه ای روشن

مطمئن نبودم

و نمیخاستم مطمئن بشم

یعنی مادر من ،در کاباره بود؟؟

نه نه نه

اسم پدرم نصرت بود و اسم ان مرد داتا!

یعنی چی؟

این زن کی بود؟

شاید دارم قضاوت میکنم

از صفحه سوم گذشتم و وارد صفحه چهارم شدم







   پ.ن:قسمت هشتم رمان:))

پ.ن:معذرت بابت تأخیر:)))))

جالبه ...
من که منتظر قسمت بعدی هستم از همین الان
چه عالی:)
خوشحالم که خوشتون اومد:)))
لطفا تاخیر ننداز بینش
حسم از بین رفت ولی خوب بود
معذرت بابت تأخیر:)
:))
موضوع جذاب شد !!!

اون زن کیه پس؟؟!!!

خیلی عالی!!
:]
در قسمت های بعد متوجه میشین:)
مچکرم:)
خوب بود دست پنجولت درد نکنه 😂
از قبل گفته بودی 🙂 
خوب بود بانوک 
خاهش میکنم😂
مرسی:)
دوشنبه ۲۷ شهریور ۹۶ , ۲۳:۴۰ سیّد محمّد جعاوله
عالی بود
ممنونم.
مرسی:)
:]]]]]]
جالب شد!!
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan