Eight hours later

Eight hours later

سلامی بر همگی:)
من Enter هستم:)
به وبلاگ من خوش اومدین!
به طور دقیق نمیدونم مطلبای اینجا چه موضوع خاصی داره
فقط میتونم بگم خودتون بخونینش دیگه:/
قربون شما:)))))

آخرین نظرات
  • ۲۶ آبان ۹۶، ۱۸:۰۶ - علیـ ــر ضــا
    😂👍👌
  • ۲۴ آبان ۹۶، ۰۷:۱۹ - حوا ...
    :)))

تقریبا یک ساعتی گذشت ولی از مهدیه خبری نشد

چندین بار باهاش تماس گرفتم که ریجکتم کرد

بهش اس دادم حوصلم سر رفت دارم میرم خونه قرار کنسله

بدون جوابی از سمتش 

پارک رو ترک کردم

همدممو از جیبم در اوردم و بعد از وصل کردنش به گوشی و قرار دادنش تو گوشم ،آهنگیو پلی کردم

تو این مدت هدفون شده مثله یه دوست واسم

همیشه همرامه 

<به تو فکر کردم باز پر حس پرواز کو بالم 

تو خودم گم میشم حرف مردم میشم بد حالم 

پر اشک چشمام چه غریب و تنهام این روزا بیخیال فردا بدون تو دنیا بی دنیا>

اروم اروم قدم میزدم و تلاش میکردم بهش فکر نکنم

اما نمیشد

فکرم در هر لحظه متعلق به اونه

نمیتونم نادیدش بگیرم

<دلتنگتم حالا که بارونه

 رو گونه هام اشکُ میرقصونه

 تو نباشی زندگیم زندونه 

دلتنگتم جوری که هیشکی نیست 

کاش برگردی دلتنگی شوخی نیست 

تا نباشی دنیام زمستونه>

یادش افتادم و اشکام مثله قدم هام اروم اروم سرازیر شدن

یادش بخیر

چقدر بودنش زود گذشت!

<گوش بده حرفام

 و فقط اون روزام رو می خوام و 

نمیگم بی رحمی تو فقط میفهمی دردام و 

با یه لبخند سرد 

دیدی آخرین بار پیرم کرد 

همه خوبن باهام اما خیلی تنهام زود برگرد

دلتنگتم حالا که بارونه

رو گونه هام اشکُ میرقصونه 

تو نباشی زندگیم زندونه

دلتنگتم جوری که هیشکی نیست

کاش برگردی دلتنگی شوخی نیست

تا نباشی دنیام زمستونه>

اشک ریختن فایده نداشت

حالم خراب بود

با دستم جلوی دهنمو گرفتم تا صدام بلند نشه

اما نمیتونستم منکر هق هقای عذاب اورم بشم

انگاری تو گلوم یه سنگ چال کرده بودن

گریه میکردم ولی اون سنگه نمیشکست

ادما رد میشدن و نگاه میکردن

ترحمشون کثیف بود

بوی لجن میداد

اما من بی توجه بهشون بلندتر زار زدم

کنترل نداشتم روی نفس هام

قلبم تند میزد 

صداش وقتی که میگفت(دوست دارم) تو گوشم اکو میشد

این صداها اونقدر تو گوشم پیچید که هر لحظه امکان میدادم از گوشام خون فوران کنه

پاهام لَخت شده بود

ولی باید از اینجا میرفتم

با دستام پاهامو چنگ انداختم و سعی کردم با دویدن افکارمو همونجا قال بزارم

میدویدم و به همه تنه میزدم

صدای داد و بد بیراه مردم بلند شد

این بار هم بی اهمیت شدم

تنها چیز مهم برام این بود که برم 

رفتن و فرار کردن راه حل خوبی بود واسم

اونقدر دیویدم تا مطمئن شدم کیلومتر ها از اون پارک لعنتی فاصله گرفتم








    پ.ن:قسمت یازدهم رمان:))))

پ.ن:مرسی از حضورتون؛)

Enter

نظرات  (۴)

:(( من تازه اومدم تو وبلاگت و رمانتو خوندم بازم بزار و طولانی تر :)
خیلی قشنگ بود تا اینجا موفق باشی
پاسخ:
خوش اومدین:))))
مرسی:)))))))))

جالب انگیزناکه!
رمان نوشتن هنر میخواد که شما دارید
افرین
پاسخ:
نظر لطفتونه:]
۲۸ مهر ۹۶ ، ۰۹:۳۹ منصوره 🌹🌹🌹
حس داستان جالب بود :)))
پاسخ:
مرسی:]
عالییی داره پیش میره:)
پاسخ:
مرسییییییییییییییییی🌹🙂

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">