Eight hours later


قسمت دوازدهم رمان:))))))))

ایندفعه یقین اوردم که من یه مریض روحیم

یه مریضیم که هر لحظه امکان داره به جنون برسه

نفس عمیقی کشیدم 

حرکات لحظه ی پیشم مدام از جلوی چشمام رد میشد

مرورشون کردم

سری تکون دادم و زیر لب گفتم

-ابروم رفت

اون ادما منو نمیشناختن ولی به هر حال زشت بود رفتارم

به خونه که رسیدم،ناخودآگاه نفس عمیق کشیدم

ولی یه لحظه یه بوی تندی از کنار بینیم گذشت

انگاری قبلا یعنی چند ثانیه ی پیش یه نفر که این عطرو داشته اینجا وایساده بوده

دوباره بو کشیدم که حس کردم اون بو اشناس

تند بود،بینی رو میسوزوند اما یه رایحه ی نرمی هم مخفی داشت

چند بار بو کشیدم ولی نتونستم بفهمم کیا این عطرو داشتن

عطری بود که بیشتر میخورد ادمای جوون ازش استفاده کنن نه ادمای سن دار

چند لحظه صبر کردم تا شاید صاحب این بو رو ببینم اما کسی پیداش نشد

بی خیال جست و جو شدم و به خونه رفتم

***

بی حس لباسامو تعویض کردم و از روی شکم به تخت شیرجه رفتم

دستامو به موهام گرفتم و کشیدمشون

همیشه برای رفع خستگیم ازین روش استفاده میکردم

پاهامو دورانی تکون میدادم و زیرلب شعر دوران کودکیمو میخوندم

-عروسک قشنگ من قرمز پوشیده

تو رخت خواب مخمل ابی خوابیده

عروسک من

چشماتو باز کن

وقتی که شب شد اونوقت لالا کن

چرخی زدم و روی پشتم خوابیدم

چشمام گرم شد و من بی خبر از دنیا به خواب رفتم

***

با تکون خوردن چیزی رو پام از خواب پریدم

چراغ قوه گوشیمو روشن کردم و گرفتم روی پام

چندش ترین صحنه سال جلوی روم بود

یه سوسک روی قوزک پام در حال تکون خوردن بود

جیغ بنفشی کشیدم و پامو تکون دادم

با شدت پامو بالا پایین و چپ و راست کردم ولی سوسکه از جاش تکون نمیخورد

با بُرِسَم پرتش کردم وسط اتاق و سه سوته از اشپزخونه پیف پاف اوردم

اونقدر پیف پافو رو هیکلش زدم که مطمعنن یادگاری شد برای ایندگان

با اکراه همراه کاغذی برداشتمش و از پنجره به بیرون پرتاب کردم

حالم از خودم بهم میخورد

حولمه برداشتم تا یه حموم بکنم

تو حموم اونقدر قوزک پامو سابیدم که ازش خون اومد،از حموم در اومدم و لباسامو پوشیدم

کرخت تر از همیشه روی تخت رفتم و خوابیدم

***













  پ.ن:قسمت دوازدهم رمان:)))

پ.ن:در اینجا اتفاق خاصی پیش نیومد ولی امیدوارم دوست داشته باشین:))))

چندش تا این حد ینی!😄😄
زیبا بود
خوب سوسک چندشه دیگ😢
مرسیییی:))))
با تشکر از حضورتون:))))
شخصیت داستان خیلی وسواس داشت واسه یه سوسک خودشو اینقدر اذیت کرد!!

قشنگ و روان می نویسید! سپاس!!
اخه نمیشه با سوسکا راحت کنار اومد:(
خیلی ممنونم:))))
مرسی از حضورتون:)
مطمئنا دوس داریم:)
با تشکر فراواننننننن😇
خیلی قشنگ بود میشه سطر های هر پارتو کمی بیشتر کنی؟
مرسی عزیزم
مرسی :)))
چشم حتما:)))
قربون شماااا😊
جمعه ۱۹ آبان ۹۶ , ۱۱:۲۵ سیّد محمّد جعاوله
جالب نوشتید
ممنونم😇
بالاخره وقت کردم همه قسمتای رمانتو بخونم
خیلی خوب داری پیش میری خوب و عالی بود👌
چه عالی:)
مرسی😇
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan