Eight hours later


قسمت چهاردهم رمان:)))))

در یخچالو باز کردم 

پنیری از داخلش در اوردم و با چند تیکه نون داخل سینی گذاشتم و روی اپن نشستم

اولین لقمه رو با ارامش خوردم

دومین لقمه تبدیل به یه درد شد تو گلوم

وقتی خیانتشو فهمیدم تو یه کافی شاپ بودیم

من در حال خوردن کیک شکلاتیم بودمو اون در حال خوردن قهوه ش

گوشیش زنگ خورد

به صفحش نگاه کردم که دیدم اسم مخاطبش (دکتر نفیسه)ست

گوشیشو برداشتم و بدون زدن حرفی تماسو برقرار کردم

صدای دختری تو گوشم پیچید

+عشقممم سلامممم ،خوبی؟؟خسته نباشی,وای میلاد امروز جواب ازمایشو گرفتم

داری بابا میشییی

حرفاش تو گوشم قطع شد

همینا بس بود برای شکستن قلبم

گوشیش از دستم افتاد روی زمین و من با دو چشم پر از اشک خیره بودم به رو به روم

مغزم کار نمیکرد

قلبم دیگه خونو تو بدنم پخش نمیکرد

دستام و پاهام بی حس بودن

و تنها عضو فعال تو بدنم غده ی اشکم بود

حرف میزد ولی من نمیشنیدم

لباهاش مدام تکون میخورد و من فارغ از شنیدن صداش

بعد از چند دقیقه به خودم اومدم و از جام بلند شدم

به سرعت از اونجا بیرون رفتم 

مقصدم به کل از ذهنم پاک شده بود

بی هدف میرفتم

حتی قدرت حلاجی موضوع رو هم نداشتم

نمیدونم دنبالم میومد یا نه؟

فقط یه کلمه پشت سر هم تو ذهنم اکو میشد<<خیانت>>

باور نمیکردم

گوشیمو از جیبم بیرون کشیدم و باهاش تماس گرفتم

سریع جواب داد

+آرا منــ..

حرفشو قطع کردم

-همش راسته؟

+چی؟

با صدای پر بغضی گفتم

-صداهای که تو مغزم پر شده

+لعنتییی انقدر شرمندم نکن

-مغزم هی میگه تو بهم خیانت کردی،اینا راسته؟

سکوت کرد

فقط صدای نفساش میومد

-پس درسته

+آرا من نمیخاستمــ...

خندیدم

نه از خوشحالی

از سر بغض

-پس تو اونی که فکر میکردم نبودی!هیچ وقت نبودی...

صدای گریشو میشنیدم

+آرا به قران...

-راستیییی گفت امشب زود تر بری خونتون،داری بابا میشی

+آرا کجایی میام برات توضیح میدم

-توضیح میدی؟اصلا من توضیح خواستم؟منو که کسی نخواست خب تو هم روش

+من میخامت آرا

-نهههه تو هم نمیخای منو،هیشکی منو نخاسته

گوشیو قطع کردم و باز هم بی هدف ادامه دادم

**

دستام عرق کرده بود

تند تند نفس میکشیدم

از اپن پایین اومدم و به سرعت سرمو زیر شیر اب بردم

اب سرد بود و من پوستم تویه این لحظه فرق بین سرد و گرم رو نمیفهمید

شیر اب رو بستم و سرمو گرفتم بالا

نگام به یه چاقوی تیز کنار سینک افتاد

نمی تونستم

من جرعتشو ندارم

صدایی اومد تو ذهنم

(آنقدر میمانم و نفس میخرم برای جانم تا تو بگویی دوستت دارم

وای بر روزگاری که خاموش شود زبانت 

آن روز دیگر 

نمیفروشد کسی نفسی را)

دنیا محو شد

چشمام بسته شدن و من دیگه هیچی نفهمیدم

***













 + و اینک قسمت چهاردهم رمان:))

+بعد از مدتی یک پست رمانی تازه:)))

زیبا بود
ممنونم:)))
ترخدا  پارت جدیدشو سری بزار رمانت عالیه معتادش شدم
چشم:))
حتمن میزارم :)))
سلام عزیزم
دستمریزاد به این قلم بسیار زیباتون
هرچند که دیره ولی تولدتونم مبارک
سلام:)
متشکرم 😇
مرسی از تبریکتون🙂
ممنونم از حضورتون:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan