Eight hours later


قسمت پانزدهم رمان:)

درد تویه بدنم میچرخید

قدرت تکون خوردن نداشتم

صداها کم کم برام واضح شد

-اقای دکتر کی بهوش میاد؟

+احتمالا تا چند ساعت دیگه بهوش میان

چشمامو باز کردم و بی تفاوت به اطرافم نگاه کردم

-اقای دکتر بهوش اومد

به سمت صدا برگشتم که هدیه رو دیدم

مرد سفید پوشی که همون دکتر بود به طرفم اومد و گفت

+دخترم حالت خوبه؟! 

سرمو به نشونه مثبت تکون دادم

+خوبه!

نفس عمیقی کشیدم و سرمو به جهت مخالف چرخوندم

دکتر بعد از ذکر چندین نکته بیرون رفت و من موندم با هدیه

خودشو روی صندلی پرت کرد و با صدای پر خشمی گفت

+اگه دکتر نبود خرخرتو میجوییدم،تا کی میخای اینجوری باشی،احمق تا کی میخای بهش فکر کنی که حالت اینطوری بشه

با صدای خسته ای گفتم

-هدیه برو بیرون

+یعنی چی برو بیرون،میدونی با خودت چی کار کردی؟ اگه کیان به خونه زنگ نمیزد و نگران نمیشد،اگه بهم خبر نمیداد و من نمیومدم،تا ابد همونجا میموندی

-مرسی از لطفت،ولی دفعه دیگه خودتو تو زحمت ننداز

+مثله اینکه خیلی دوست داری یه روزی همینجوری بمیری

-اره دوست دارم بمیرم،اصلا تو چی میدونی از من،میفهمی تویه هفده سالگی از کسی که عاشقانه میپرستیدمش خیانت دیدم،میفهمی پدر و مادرمو تویه یازده سالگیم از دست دادم،میفهمی بارها و بارها خودمو از دست کیان نجات دادم،میفهمی عموم به مرز فروشم رفت،میفهمی همه به یه چشم دیگه نگام میکردن،میدونی عموم هر وقت از دست بقیه عصبانی میشد منو پرت میکرد تو خیابونا اصلا تو چی از من میفهمی؟

بهش نگاه کردم که سرشو انداخته بود پایین و در حال فکر بود

روی تخت دراز کشیدم و ملافه رو روی سرم پهن کردم

دلم میخاست ساعت ها بخوابم

انقدر بخوابم که بمیرم

دیگه حالم از زندگی بهم میخوره

واقعی خوابم برد و من فرصت نکردم بیشتر از این به دنیا لعنت بفرستم

**

روزها به تکرار سال ها میگذشتن و من به تکرار عادتم بی روح تر از همیشه میشدم

سه هفته از رفتن زن عمو و خانوادش میگذره

خبری ازشون ندارم 

فقط اخرین تماسشون مربوط به روز مرخصیم از بیمارستان بود که البته هدیه بهشون زنگ زد

بی حال از روی تخت پایین اومدم و در اتاقم رو باز کردم

چشمم از سرامیک کف خونه رویه در قهوه ای اتاق کیان چرخ خورد

یه حسی منو به خوندن اون دفتر خاطرات قلقلک میداد

دوست نداشتم به سمتش برم اما گاهی اوقات نمیشه حسه فضولی رو سرکوب کرد

در اتاق رو باز کردم و دفتر رو روی زمین دیدم

با قدم های معمولیم به سمتش رفتم و دفترو تویه بغلم گرفتم

به اتاقم برگشتم و رویه صندلیه میز تحریرم جا خوش کردم

دفتر باز شد من صفحه ی پنجم رو جلوی چشمام قرار دادم

<به نام یاور مخلوق

امروز اتفاق بس عجیبی رخ داد

همگی در حال صرف صبحانه بودیم که ناگهان ساغر دچار بالا روی شد

داتا نگران بود

ساغر هم همینطور

صورت هایشان مانند ملات روی دیوار بود

ماه خاتون انگار شکی داشت

بعد از صبحانه به من زمزمه کرد 

که شاید عروس نوشکفته ابادی مسافری در راه دارد

ولی مگر میشود؟

سکونت او در اینجا به یک ماه نرسیده 

چطور ممکن است یک تو راهی داشته باشد؟

وای به حال داتا

که اگر گُمان ماه خاتون راست باشد،دیگر نمیتواند جانشین ارباب شود در واقع او مجبور به نقل است

ازین پس سعی دارم با آسودگی کودکم را نگهداری کنم

من هم پا به ماه هستم،نباید مورد اذیت کسی باشم

خداوندا یاری ام کن

پایان

١٣٤٤>

چشمامو بستم و خودمو جای سونه تصور کردم

واقعا دردناکه،یه هَوو بیاد تو زندگیت

گرچه زندگیشو دوست نداشت اما بازم یه حرکت عذاب آوریه
















     


  +قسمت پانزدهم رمان:)))

  +دیر شد ولی به بزرگی خودتون ببخشید:)))

   +امیدوارم خوشتون بیاد:)))))😇😇

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan